شمارهٔ ۱۲۲
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
ای تن آرامی که خون جان به گردن می بری
راحت جان ترک کرده زحمت تن می بری
تن پرستی ترک کن چون عشق کردی اختیار
رو به کار دوست داری بار دشمن می بری
با یزید انبازی اندر خون شاهی چون حسین
چون تو در حرب از برای شمر جوشن می بری
رنج بردن در طریق عاشقی بیهوده نیست
در نکویان بدگمانی گر چنین ظن می بری
گر ز عشقت محنت آید صبر کن کز وصل دوست
راحتی بینی اگر رنجی درین فن می بری
هم عصایی هم صفورایی به دست آرد کلیم
ور به چوپانی ز مصرش سوی مدین می بری
گر چو خسرو چند روز از دست دادی ملک پارس
همچو شیرین شکرستانی ز ارمن می بری
نیستی شاکر که خشنودی شیرین حاصلست
رنج اگر در سنگ چون فرهاد که کن می بری
همچو رستم سهل گردد راه توران بر دلت
چون سوی ایران سپهداری چو بیژن می بری
به ز بیداری بود جای دگر سگ را و گر
بر در اصحاب کهفش بهر خفتن می بری
دوست چون گل جلوه رخسار خود کرده است و تو
همچو بلبل روزگار خود به گفتن می بری
گر بقوالان آن حضرت فرستی شعر خود
نزد آواز جلاجل بانگ هاون می بری
شعر خود نزدیک او آگه نه ای ای زنده دل
کز چراغ مرده پیش شمع روغن می بری
سیف فرغانی ازین کشت ار نچیدی خوشه ای
شکر کن چون دانه ای زاطراف خرمن می بری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş