شمارهٔ ۲۱۲
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
قومی که جان به حضرت جانان همی برند
شور آب سوی چشمه حیوان همی برند
بی سیم و زر گدا و به همت توانگرند
این مفلسان که تحفه به دو جان همی برند
جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل
پای ملخ به نزد سلیمان همی برند
آن دوست را به جان کسی احتیاج نیست
خرما به بصره زیره به کرمان همی برند
تمثال کارخانه مانی نقش بند
سوی نگارخانه رضوان همی برند
اندر قمارخانه این قوم پاک باز
دلق گدا و افسر سلطان همی برند
این راه را که ترک سر است اولین قدم
از سر گرفته اند و به پایان همی برند
میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
وین گوی دولتی ست که ایشان همی برند
بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند
گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş