شمارهٔ ۵۴۰
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
چو شود کز سر جرمم به کرم برخیزی
وز گناهی که از آن در خطرم برخیزی
هست خلق تو کریم از تو سزا آن باشد
کز سر زلت عاشق به کرم برخیزی
دی مرا گفتی اگر با تو نظر دیر کنم
که به یک بار چنین از نظرم برخیزی
آن میندیش که بر دل ز گناهان توام
گر غباری بود از خاک درم برخیزی
نشوی عاشق ثابت قدم ار همچون موی
در قفا تیغ زنندت ز سرم برخیزی
هرگزت دست به وصلم نرسد گر چون خاک
زیر پای آرمت از ره گذرم برخیزی
گویی آن دور ببینم که تو یک بار دگر
مست و مخمور از آغوش برم برخیزی
من در افتاده به تو و تو به من می گویی
کای مگس وقت نشد کز شکرم برخیزی
خشک جانی که مرا هست به قوال دهم
در سماع ار به غزل های ترم برخیزی
کرمت دوش مرا گفت نمی خواهم من
کز در او چو گدایان به درم برخیزی
سیف فرغانی بنشین و مبادا که چو مرغ
گر به سنگت بزنند از شجرم برخیزی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş