شمارهٔ ۹۱
ا ابراهیم شاهدی دده
0
Altın Yaprak
بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم
با تو به درد خوش بردم دل به داغ هم
جایی که آفتاب رخت نور گسترد
آنجا چه جای شمع و چه جای چراغ هم
با قامت چو سرو تو و سبزه خطت
ما را چه حاجت است به باغ و به راغ هم
آورد بویی از خم زلفت نسیم صبح
شد خانه ام ز مشک معطر دماغ هم
ای شاهدی نه عاشق گل بلبل است و بس
بشنو حدیث عشق ز قمری و زاغ هم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş