شمارهٔ ۱۱۹
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
روم در کنج محنت در بروی خویش در بندم
من آن صیدم کز آهوی تو در دل تیرها دارم
گرم دولت بود خود را به فتراک تو بر بندم
ز ضعف دل چو سویت می فرستم نامه می خواهم
که روزی خویش را بر بال مرغ نامه بر بندم
ترا کز عشق سوزی نیست سرو و گل تماشا کن
مرا باری نماند آن دل که بر یار دگر بندم
فدای تیغ جانان کن سر سودا زده شاهی
که می خواهم که با او عهد و پیمانی ز سر بندم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş