شمارهٔ ۱۱۵
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خنده ام
نیست تدبیری به غیر از سوختن تا زنده ام
همچو مجمر سینه ای پرآتش و انفاس خوش
همچو ساغر با دل پرخون و لب پرخنده ام
گر به شمشیر سیاست می نوازی حاکمی
ور به تشریف غلامی می پذیری بنده ام
در هوایت برگ عیشم همچو گل بر باد شد
وین زمان عمری است تا از خان و مان برکنده ام
تیغ تو سر در نمی آرد به خونم لیک من
خویشتن را در میان کشتگان افکنده ام
یک شب از فریاد من خوابی به آسایش نکرد
روزها شد کز سگ کویش بدین شرمنده ام
گفته ای شاهی نمی میرد چو شمع از تاب غم
من به سوز عشق بریانم از آن تابنده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş