شمارهٔ ۱۶۱
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
عید است و نوبهار و جهانرا جوانیی
هر مرغ را به وصل گلی شادمانیی
همچون هلال عید شدم زار و ناتوان
روزی ندیدم از مه خود مهربانیی
روزم به در دل گذرد شب به سوز هجر
دور از سعادت تو عجب زندگانیی
خلقی به عید خرم و از نوبهار خوش
ما و فراق یاری و اندوه جانیی
شاهی به سوز عشق تو شد روشناس شهر
داغ سگان بود ز برای نشانیی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş