شمارهٔ ۱۷۴
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
مرا کشتی متاب آن گوشه ابرو به عیاری
کمان بر من مکش جانا که تیری خورده ام کاری
به فریاد خود آزار سگ کویت نمی خواهم
که در کیش محبت کفر باشد مردم آزاری
سرشک عاشقان شنگرف گون می آید از دیده
بهار عارضش را تا دمیده خط زنگاری
کشیده نرگست بر قلب جان ها تیغ بیدادی
فکنده طره ات در راه دل ها دام طراری
چو می بیند مه روی تو از خود می رود شاهی
تو حال دل همی دانی ولی با خود نمی آری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş