شمارهٔ ۴۸
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
باز آی که دل بی تو سر خویش ندارد
بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد
از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدرد
مرهم چکند آنکه دل ریش ندارد
گر لطف تو ما را ننوازد چه توان کرد
سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد
آن را که رسد ناوک دلدوز تو بر چشم
ناکس بود ار چشم دگر پیش ندارد
تا عشق تو در واقعه شد رهبر شاهی
فکر از خرد مصلحت اندیش ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş