شمارهٔ ۶
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
واعظی بود بر سر منبر
لب به وعظ و به پند بگشاده
گفت هر مرد را بود به بهشت
چند حور لطیف آماده
عورتی پیر از آن میان برخاست
جانش اندر وساوس افتاده
گفت بهر خدای مولانا
یک سخن گوی سوده و ساده
هیچ در خلد حور نر باشد
یا بود آن همه چو ما ماده
گفت بنشین که آنقدر باشد
که نمانی تو نیز ناگاده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş