شمارهٔ ۶۷
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
گر من از خاک درت رفتم دل شیدا بماند
تن روان شد بر طریق عزم و جان آنجا بماند
من خود آواره شدم لیکن دل درمانده را
پرسشی میکن که در کویت تن تنها بماند
عاشقان را در غمت دل رفت و درد دل نرفت
خستگان را در فراقت سرشد و سودا بماند
ساربان بر قصد دوری میزند طبل رحیل
گو بران محمل که ما را خاری اندر پا بماند
ای صبا از روی یاری با رفیق ما بگوی
رو که شاهی را نظر بر صورت زیبا بماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş