شمارهٔ ۸ - استقبال از کمال خجندی
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
چشم تو برانداخت به می خانه ما را
بگشود به رندی در میخانه ما را
از دیده و دل چند خورم خون خود آخر
سنگی بزن این ساغر و پیمانه ما را
گر بگذری ای باد بدان زلف چو زنجیر
زنهار بپرسی دل دیوانه ما را
هر شب من و اندوه تو و گوشه محنت
کاقبال نداند ره کاشانه ما را
آن بخت نداریم که یک شب مه رویت
روشن کند این کلبه ویرانه ما را
حقا که به افسون دگرش خواب نیاید
هرکس که شبی بشنود افسانه ما را
از تاب غمت سوخت به حسرت دل شاهی
ای شمع تو آتش زده پروانه ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş