غزل شمارهٔ ۳۱۸
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
گفتم که این جانان کیست جان گفت جانان منست
عشقش همی جستم به جان دل گفت درجان منست
هر جا که مه رویی بود آنی از او دارد ولی
آنی که او دارد همه می دان که از آن منست
در کنج ویران دلم گنجیست پنهان عشق او
گنجی اگر باید تو را در کنج ویران منست
از مجلس اهل دلان خواهی که تا یابی نشان
آن مجمع جمع چنان زلف پریشان منست
میخانه خوش آراسته رندی خوشی نوخواسته
ساقی سرمست خوشی امروز مهمان منست
زنار کفر زلف ما رو در میان بندش بپا
آنگه به صدق دل بگو کاین کفر ایمان منست
سید مرا بنواخته سردار رندان ساخته
هرجا که یابی حاکمی محکوم فرمان منست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş