غزل شمارهٔ ۵۹۳
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
غیر او کی به یاد ما ماند
دیگری یار ما کجا ماند
درد دردش بیا و ما را ده
که مرا خوشتر از دوا ماند
ما نبودیم و حضرت او بود
چون نمانیم ما خدا ماند
نیست بیگانه از خدا چیزی
هر چه ماند به آشنا ماند
این عجب بین که حضرت سلطان
در نظرگه گهی گدا ماند
هر که مه روی خویش را بیند
خوبی او کجا به ما ماند
بزم عشق است و سیدم سرمست
بنده مخمور خود چرا ماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş