شمارهٔ ۵ - مسوزان
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
ایا صیاد رحمی کن مرنجان نیم جانم را
بکن بال و پرم اما مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو مسوزان آشیانم را
به گردن بسته ای چون رشته بر پای زنجیرم
مروت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
به پیرامون گل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جایی چمن بینی نشانم را
در این کنج قفس دور از گلستان سوختم مردم
خبر کن ای صبا از حال زارم باغبانم را
ز تنهایی دلم خون شد خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ الفتی باشد شبانم را
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجه دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اول پاسبانم را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş