شمارهٔ ۵۸ - پرده های راز
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
دو چشم مست تو خوش می کشند ناز از هم
نمی کنند دو بد مست احتراز از هم
شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم
میان ابرو و چشم تو فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم
کس از زبان تو با ما سخن نمی گوید
چه نکته ایست که پوشند اهل راز از هم
شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
ز سوز سینه من پرده های ساز از هم
به باغ سرو و صنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند ز پستی دو سرفراز از هم
پری رخان چو گرفتار و درهمم خواهند
گره زنند به زلف و کنند باز از هم
تو در نماز جماعت مرو که می ترسم
کشی امام و بپاشی صف نماز از هم
دلم به زلف تو مانند صعوه می ماند
که اش به خشم بگیرد دو شاهباز از هم
تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان
به هیچ وجه نگشتیم بی نیاز از هم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş