بخش ۳۴
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
به بام قصر چو آن ماه دلپذیر آمد
دل شکسته من باز در نفیر آمد
در جواب او
مرا چو نان تنک دوش در ضمیر آمد
به پیش دیده من قرص مه حقیر آمد
مرا ز کله زبانی است با هزاران شکر
ز جوع دل شده دسپاچه دستگیر آمد
رسید صحنک ماهیچه نان ریزه مخور
ز چاکران نبود حاصلی چو میر آمد
قبای نان تنک دوختم بیا بنگر
به قد و قامت زناج بی نظیر آمد
مرا به بره بریان محبت جانی است
که از دهان وی امروز بوی شیر آمد
شدم ز عین محبت مرید قلیه برنج
بیار دست ارادت کنون چو پیر آمد
زبس که صوفی مسکین حدیث بغرا گفت
ز مطبخ سخنش بین که بوی سیر آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş