شمارهٔ ۱۵۱
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
به صید جسته از دامی چه خوش می گفت صیادی
که از دام علایق گر توانی جست آزادی
تو با بیگانگان بنشین به عشرت کز غم آزادی
که با غم آشنایان را نباشد خاطر شادی
من آن روزی ز شهد عشق شیرین کام گردیدم
که در این بیستون نه خسروی بود و نه فرهادی
به حرمان دل حسرت نصیبم گو بهار آمد
به هر گلشن که دیدم قمریی یا سرو آزادی
ز هجر عافیت دشمن به گردون رفت فریادم
تو بی پروا نشد یک شب دهی گوشی به فریادی
ز لعلت خواستم کامی کنم حاصل ندانستم
که دارد در میان چشمت ز مژگان تیغ بیدادی
حیاتی در گذر دارم وداعی در نظر دارم
فغانی با اثر دارم تو هم ای گریه امدادی
چه سود اوراق عمر تو طبیب از خنده غفلت
درین گلشن به رنگ گل که بر باد فنا دادی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş