شمارهٔ ۷۵
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمی آید
به جز آهی که آن هم از قفس بیرون نمی آید
نمی دانم که آسودست در محمل همی دانم
که از پاس ادب بانگ جرس بیرون نمی آید
بگلزاری که بندم آشیان یارب چه بختست این
کز آن گلزار غیر از خار و خس بیرون نمی آید
طبیب از آتش عشقت سراپا سوخت حیرانم
که از پای دلش خار هوس بیرون نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş