شمارهٔ ۷۵
ج جنید شیرازی
0
Altın Yaprak
من کیم در طلبش غم زده شیدایی
مست بی خویشتن خسته دل خودرایی
من آن عاشق جان باز که چون پروانه
می ندارم ز غم عشق به خود پروایی
هوس زهد و دل و عشق زهی دیده شوخ
در جهان نیست چو من باد هوس پیمایی
داشتم گنج حضوری دل آسوده
بر سر آورد غم عشق توام غوغایی
ورطه عشق تو دل برد فرو تا به کمر
عجب ار جان به لب آرم ز چنین دریایی
نه طریقی که بدو روی به مقصود آرم
نه رفیقی که مرا راه نماید جایی
برو ای عقل از این بیش مده دردسرم
گم شوی گر بنهی در غم عشقش جایی
گر شدم کوزه کش پیرمغان ننگ مدار
کامل آن است که در عشق شود رسوایی
دانش خویش به کار آر مکن عیب جنید
کز پی مردم نادان نرود دانایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş