شمارهٔ ۱۱
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
نباشد التفاتی با من اکنون تیغ قاتل را
که سازد ناخدا در موج خونم مطلب دل را
به یاد حسرت لعلش من از خود می روم هردم
که می بندد به دوش ناله من بار محمل را
نیم گر محرم وصلش به هجرش شکر می سازم
به جای شهد نوشم در غمش زهر هلاهل را
سر تسلیم را چون شمع وقف خنجر او کن
ز برق آتش تیغش چراغ افروز بسمل را
به یک آیینه عرض مطلب خود می توان کردن
که جز حیرت نمی باشد دو مرآت مقابل را
برای احتیاج از خجلت عرض نیاز خود
عرق از جبهه طوفان می کند هر لحظه سایل را
نباشد زاهدان را جز غرور جاه اندر دل
ز مشق حق پرستی کس نفهمد قبح باطل را
اگر خواهی که ره یابی تو در سرمنزل زلفش
مقابل ساز در پیشانه خود کوکب دل را
پسند خاطرش اشعار طغرل شد عجب نبود
پسندد مصطفی مداحی سحبان وایل را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş