شمارهٔ ۱۰۹ - تاشقلیجان
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
تا کلک صنع چشم تو سرمشق ناز کرد
همچون تذرو ناز تو در چشم باز کرد
آمد سلاح غمزه ات از بهر هوش من
کرد آنچنان به من که به محمود ایاز کرد
شهد لبت که باد تبرزد غلام او
نرخ نبات مصر به رخ پیاز کرد
قد بلند سرو تو قمری به باغ دید
کوکو زد و به پیش تو عرض نیاز کرد
لعل از بدخش خیزد و گوهر ز لعل تو
داند هرآنکه لعل و گهر امتیاز کرد
یابد نوا ز پرده عشاق هرکه او
زیر و بم ترانه عشق تو ساز کرد
جیب قبا چو شانه دریدم ز کوتهی
دست قضا که دامن زلفت دراز کرد
این طفل اشک راز نهان درون من
آمد به نزد مردم و افشای راز کرد
نوشید ز سلسبیل و ورود عافیت بهشت
هرکس به طاق ابروی تو یک نماز کرد
صراف عشق نقد دل طغرل مرا
روز ازل به بوته محنت گداز کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş