شمارهٔ ۱۴
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
هرکه را باشد نظر ترک قباپوش مرا
آفرین گوید تحمل کردن هوش مرا
از خیال قامتش اکنون عصا می بایدم
بار سنگین فراقش کرده خم دوش مرا
از کدامین زمره ام یارب که در بزم وجود
جز سر زانو عروسی نیست آغوش مرا
ای که می خواهی به سلک بندگان درگهش
حلقه ای غیر از خم زلفش مکن گوش مرا
در دلم نبود بجز نقش خیال عشق او
از غمش باشد نگاری لوح منقوش مرا
دوستان بهر خدا گویید عرض حال من
هر کجا بینید اگر آن شوخ می نوش مرا
پیش ارباب سخن طغرل نباشد اعتبار
صفحه ابیات ناموزون مغشوش مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş