شمارهٔ ۱۴۰ - غلامجان
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
غنچه را لعل لبت دلخون کند
سرو را نخل قدت واژون کند
لهجه لعل تو از خاک عدم
مرده صدساله را بیرون کند
آنچه سودای تو با من می کند
کی غم لیلیش با مجنون کند
مرهم وصل تو دردم را دواست
لیک هجرانت غمم افزون کند
چشمت ار ماروت بیند بعد ازین
ترک تعلیم فن افسون کند
اشکم از هجر تو چون دریا شود
رفته رفته طعنه جیحون کند
نام تو روشن شود هرکس که او
فهم رمز طغرل محزون کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş