شمارهٔ ۱۵
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
بس که شهد مدعا حال نشد کام مرا
کرده اند از سنگ نومیدی مگر جام مرا
غرق موج شبنم خجلت شود رخسار او
هرکه جوید چون نگین گر از جهان نام مرا
آنقدر تمهید سامان جنون دارد دلم
نیست جز خشکی تقاضا طبع بادام مرا
در دل عاشق نباشد رتبه پست و بلند
فرق چون آیینه از در کی بود بام مرا
چند پاشیدم سرشک دانه تخم عمل
کاش افتد صید مطلب حلقه دام مرا
ساز قانون مروت کن به مضراب کرم
از صبا گر بشنوی آهنگ پیغام مرا
فرصت تمهید هستی نیست در باغ جهان
چون شرر یکسان شمر آغاز و انجام مرا
سرخط درس کمال دیگرت در کار نیست
سبحه کن اندر سلوک عشق هر گام مرا
طغرل از تمکین دل سامان راحت داشتم
بی قراری برد آخر ذوق آرام مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş