شمارهٔ ۱۵۹
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
هرکجا گر گردبادی حلقه می سازد غبار
حلقه های دام امید است چشم انتظار
می رود دل از برم هر دم به یاد جلوه اش
وز خرامش نیست در دستم عنان اختیار
باختم با آب حیوان من به لعل او گرو
تا شود روشن خفای این سخن از لعل یار
می گدازد همچو روغن شمع رخسارش دلم
می کشد گر نبض زلفش روغن از دود شرار
روز وصل است ای نگه گیر از رخ او لذتی
تا که در ایام هجرانت تو را آید به کار
دانه تخم امید تیشه فرهاد را
کی کند تمهید غیر از دامن این کوهسار
قامت سرو سهی انگشت حیرت می شود
بیندش اندر چمن گر شوخی رفتار یار
از صدای نغمه این آواز می آید به گوش
نیست جز تنبور دیگر یک حریف پرده دار
ای خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن
شانه ای در کار دارد ریشخند روزگار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş