شمارهٔ ۲۱
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
عرض حاجت می کند دل خسرو ناز تو را
نیست قانون محبت پرده ساز تو را
چون کبوتر بسمل شوق تپیدن می شود
از قضا هرکس که بیند چشم شهباز تو را
رمز چشمت این بود نبود نمودن بعد ازین
محرم اسرار خود آن چشم غماز تو را
در فن احیا ز شرم عجز ننشیند دگر
گر مسیحا بشنود آیین اعجاز تو را
افکند قمری به گردن طوق داغ بندگی
در چمن بیند اگر آن سرو ممتاز تو را
بی ادب ترسم که بیند بگذرد از چابکی
توسن عمرم اگر خنگ سبکتاز تو را
در معنی کرده ای طغرل نهان همچون صدف
فاش سازد موج این دریا مگر راز تو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş