شمارهٔ ۲۲۲
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
ای از بهار عارضت نظاره را جان در بغل
آیینه دارد از رخت جوش چراغان در بغل
فریاد عاشق کی کند در گوش معشوقش اثر
بلبل ندارد در چمن جز آه و افغان در بغل
ای دیده در بزم ادب مغرور آسایش مشو
یک صبح وصلش را بود صد شام هجران در بغل
از یاد تیر غمزه اش ایمن نباشد سینه ام
چشم خدنگ انداز او خوابیده پیکان در بغل
در چارسوی عشق او واکرده دکان جنون
از بهر تعلیقم جنون در پای مردان در بغل
خواندیم دوش اندر چمن از دفتر اوراق گل
مشکل که آید دلبرت امروز آسان در بغل
از بهر تعلیق جنون در پای مردم می فتد
طفل سرشکم گوییا دارد دبستان در بغل
چین جبین منعمان کی منع عبرانش کند
چشم گدا بیند اگر دست کریمان در بغل
داروی دیگر کی بود اندر مریض عشق او
بیمار چشمش را بود پیوسته درمان در بغل
شمع از گداز عارضت در گریه از شب تا سحر
چیدست دامن تا کمر گویا گریبان در بغل
دوش این غزل در گوش من می گفت دهقان سخن
نظمی که سعدی گفته است دارد گلستان در بغل
طغرل هزاران آفرین بر مصرع بحر سخن
ای از خرامت نقش پا خورشید تابان در بغل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş