شمارهٔ ۲۲۱
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
عالمی از روی او دارد گلستان در بغل
بر رخش نظاره را باشد چراغان در بغل
از سواد جعد زلفش هر زمان بر لوح دل
نسخه آشفته ای دارم پریشان در بغل
توشه لخت جگر کافی بود عشاق را
می روم در راه عشقش بی لب نان در بغل
کوهکن وش کوه دل کن لفظ شیرین بایدت
شاهد معنی نیاید با تو آسان در بغل
اعتبارات جهان از جوش تمکین دل است
موج گوهر را بود دایم گریبان در بغل
صاف طبعان محو اظهارند در عرض ادب
جوهر از آیینه دارد چشم حیران در بغل
آنقدر دوش از غمش از دیده باریدم گهر
طفل اشکم می رود امروز طوفان در بغل
همچو بلبل روز و شب با ناله دارم الفتی
کز فراق او مرا باشد نیستان در بغل
پهلوی عشاق باشد گرم در بازار غم
زاهد از افسردگی دارد زمستان در بغل
هر زمان طغرل کنون زاندیشه حاصل کرده ام
از خیال باد زلفش صد شبستان در بغل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş