شمارهٔ ۲۴
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
هرکه در دشت جنون بیند من دیوانه را
کی شود مانند مجنون آشنا بیگانه را
حسن خوبان را جلا باشد نگاه عاشقان
اعتباری نیست اینجا شمع بی پروانه را
الفتی دارد خیال مار گیسویش به دل
گنج بسیار است گویا خاک این ویرانه را
از سر سودای زلف او چنان سازم گذر
ای فسونگر با که می گویی تو این افسانه را
با نگاهی کلبه احسان ما آباد کن
نیست جز مد نگه معمار این کاشانه را
تا توانی در نگارستان چشمش کن نظر
ای بسا افسون که باشد این عجایب خانه را
طغرل اسرار ادب از باده روشن می شود
نیست جز پیر طریقت مرشدی میخانه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş