شمارهٔ ۲۳۹ - فیضاللهجان
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
فروزد شمع رخسارش اگر در کلبه تارم
به آغوش تپش از بی خودی پروانه آثارم
یکی سرگشته ام در وادی عشق پری رویی
که جز اندوه و کلفت نیست دیگر یار غمخوارم
ضیای مهر رخسارش به ایمانم کند دعوت
سواد کفر زلفش می کند تکلیف زنارم
اگر دستم رسد با دامن وصل نگار ای دل
یقین دانی که تا روز قیامت هیچ نگذارم
لبش هر دم حیات تازه می بخشد مسیحاسا
اگرچه می کشد تیر نگه هر روز صد بارم
هلال ابرویش عید صیام آمد به چشم من
که تا از خون دل کردم تمام امروز افطارم
چنان گردیده ام محو تماشای جمال او
به مرآت تحیر همچو عکس نقش دیوارم
ازآن روزی که سودای خیالش بر سرم آمد
به بازار محبت نقل جان خود به کف دارم
نقاب از رخ نیندازد معمای من طغرل
که خالی از تکلف نیست مضمون های اشعارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş