شمارهٔ ۲۵۲
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
چو می از آتش شوق وصال یار در جوشم
به صد مضراب می تازد فغانم لیک خاموشم
اگر چندی که چون سروم درین گلشن به آزادی
غلام همتم جز حلقه او نیست در گوشم
نصیب از قسمت جام ازل با من
مسیله ای دارم ولیکن پنبه درگوشم
خویش تا دادم عنان صبر و طاقت را
یاد پای بوسش رفته از من پیشتر هوشم
زآن روزی که جانم شد نشان ناوک تیرش
ز بار عشق او خم گشته مانند کمان دوشم
تجرد مشربم آسوده اندر بستر راحت
به غیر از شاهد معنی نمی باشد در آغوشم
غریق لجه عشقم چه می پرسی ز احوالم
وطن در جیب خود دارم حباب خانه بردوشم
نمی باشد لباسی در بر من غیر عریانی
ندارم کسوت دیگر ز عالم چشم می پوشم
برد هوش از سرم طغرل همین یک مصرع بیدل
جهان تعبیر بود آنجا که من خواب فراموشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş