شمارهٔ ۲۵۶
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
آبله شد سد ره منزلم
دست کرم را عرق سایلم
رفت دلم در پی عرض ادب
بار امانت نکشد محملم
دور مبادا ز جبینم عرق
داد به طوفان هوس ساحلم
می روم از خویش به مشق تپش
بسمل شوقم ادیب قاتلم
سبز نشد مزرع آمال من
نیست به جز یأس دگر حاصلم
چند روی از پی این داروگیر
گشت چو منصور حق از باطلم
دور سخن آمده اکنون به من
سلسله حلقه این محفلم
سالک راهی نشود باورت
هرچه زبان گفت ز حرف دلم
حرمت خونم که حلال تو باد
ناز به تیغ تو کند بسملم
دوش گذشتم سوی باغ سخن
گل دمد امروز ز آب و گلم
طغرل ازین مصرع بیدل خوشم
بی تو فتادست الم بر دلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş