شمارهٔ ۲۵۷
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
ندانم نشیه از پیمانه چشم که در جامم
زند بر هم دم صبح نشاطم ظلمت شامم
به دیوان خیالم نیست غیر از ابجد عشقش
ز نقش این نگین باشد بلندآوازه نامم
گل طبعم شکفته از نسیم نکته سنجی ها
سراپا دم زند از پخته مغزی میوه خامم
تپیدم ناله کردم سوختم با خویش پیچیدم
به موج بی قراری ناخدا گردید آرامم
حصول مدعا در چهره دهرست ناپیدا
به جای شهد شد حنظل نصیب از دور ایامم
می شادی به هرکس قسمت از روز ازل باشد
نشد از ساقی دور فلک یک جرعه در کامم
کجا آید مرا طغرل به خاطر جنت و حورش
که همچون هاله امشب من هم آغوش مه تامم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş