شمارهٔ ۲۷۲
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
سواد سرمه شام است در چشم نگار من
به جز ظلمت دگر چیزی نبیند روزگار من
ازآن سرگشته ام در وادی عشق پری رویی
که باشد مرکز پرگار حسرت اختیار من
نباشد حاصل عمرم به جز داغ جدایی ها
کجا سر بر زند جز لاله از خاک مزار من
چرا مهر بتان با عاشقان بوالهوس باشد
ازین سواد و غم یارب تبه شد حال زار من
اگر چه دورم از دیدار وصل او ولی باشد
کتاب لوح دیوان خیالش در کنار من
هزار افتاده دارد بر سر کویش چو من لیکن
به جز صوت فراق او نیابی از هزار من
ز بیم آنکه ننشیند به چین دامنش گردی
به راهش آب می پاشید چشم انتظار من
ز بس کردم تحمل در غم هجران او طغرل
میان عاشقان بسیار باشد اعتبار من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş