شمارهٔ ۲۷۳
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
تا کشد از رخ نقاب آن ماه سیمین ساق من
غوطه در حیرت زند این دیده مشتاق من
طاق ابرویش بدیدم جفت کلفت شد دلم
رفت در سودای او بر باد جفت و طاق من
بر سرم افتاده تا سودای آن شیرین سخن
می سزد بر کهکشان پهلو زند قلپاق من
ماش دل دادیم چون گندم به عشق او نخود
قسمت سیمرغ غم شد ارزن و قوناق من
گوشت از تن رفت آخر در هوای وصل او
ماند در صحرای هجران استخوان قاق من
تا بدیدم ساق سیمینش دلم بیمار شد
حبذا قربان ساق او تن ناساق من
در جهان مثل قدش چاقم نمی گیرد دگر
بس که چون سرو قد او راست باشد چاق من
از کمان با ضرب بازو راست تیر آید برون
شد رقیب کج سعادت راست از شلاق من
طغرل اوج کمالم صید معنی می کنم
لفظ بی معنی بود بی جا مکن اطلاق من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş