شمارهٔ ۲۸۷
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
ای عشق بلای جان شدستی
اندر دل ناتوان شدستی
کردست مرا فراق پیرم
با تو نگرم جوان شدستی
رازم ز تو گشته آشکارا
تو از چه به دل نهان شدستی
روحم که روان شده به کویش
با روح منت روان شدستی
چون تیر مرا تو راست دیدی
زان روی مرا کمان شدستی
پارم به من آشنا نمودی
اعدای من این زمان شدستی
در هر طرفی دوانم از تو
هرجا که روم دوان شدستی
امروز به مرغزار حسنش
در گله من شبان شدستی
صبری بکن ای دل بلاکش
خاموش که پرفغان شدستی
جاوید بمان به عشق طغرل
با عشق تو همزبان شدستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş