شمارهٔ ۲۹
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
بس که در کوه بلا هم سنگ فرهادیم ما
شیشه جمعیت خیل پریزادیم ما
قصر بنیاد دل ما لایق تعمیر نیست
مخزن گنجیم و از ویرانی آبادیم ما
آنقدر سر تا به پا صورت فراقش خوانده ایم
پای تا سر همچو تار ساز فریادیم ما
آب تیغش را اگر اینست چون آتش اثر
عاقبت همچون غبار خاک بر بادیم ما
سرمه شد تا چشم ما را گرد چین دامنش
در تتبع خانه چین نقش بهزادیم ما
شانه شد محرم به زلف عارض چون آفتاب
زان سبب چون سایه زیر نخل شمشادیم ما
گر نخواندستیم ز آیین خرد حرفی ولی
در دبستان جنون سرمشق استادیم ما
نیست مضمونی ز قلاب کمند ما برون
در پی صید معانی بس که صیادیم ما
نخل او را در چمن دیدیم هرسو جلوه گر
همچو قمری پایبند سرو آزادیم ما
کوس نوبت زن به ما در عشرت آباد جهان
در عروس بکر معنی بس که دامادیم ما
حبذا طغرل که بیدل می سراید مصرعی
همچو عنقا بی نیاز عرض ایجادیم ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş