شمارهٔ ۴
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
اگر به گوشه چشمی نظر کنی ما را
به یک نگاه کنی صید خویش دل ها را
هزار عابد و زاهد همی شود می نوش
به محفلی که تو گیری به دست صهبا را
به طوق بندگی گردن نهد چو قمری سرو
ببیند ار به چمن این قد دل آرا را
کشیده مردم چشمت برای قتلم تیر
کجا رهم که زند ناوک تو عنقا را
مشام جان و دل از نکهت تو تر گردد
اگر به باد دهی زلف عنبرآسا را
سنای پیر خرابات بایدم گفتن
که داد با من مخمور پای خم جا را
بیار ساقی قدح را چه جای اهمال است
به رهن باده دهم خرقه مصلا را
شهید خنجر مژگان او شدم طغرل
بکش ز تربت من گر گذر کنی پا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş