شمارهٔ ۶۴
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
تا زلف تو در خرمن گل غالیه بیز است
در دور قمر بین که قران مشتری ریز است
ترسم که به دل رخنه زند مردم چشمت
ورنه ز چه رو خنجر مژگان تو تیز است
مقتول تو را نیست ازآن صورت مردن
برق دم شمشیر تو تا آیینه ریز است
زحمتکش عشقم که چه هجران و چه وصلت
از دست جفای تو کجا جای گریز است
هرجا که ز نقش کف پای تو نشانیست
چون عرصه محشر همه دلم غلغله خیز است
افسانه حسن تو هر آن گوش که بشنید
در دعوی زیبایی یوسف به ستیز است
هرکس که سواد خط مشکین تو را دید
در قافیه حسن بگفتا که تمیز است
فرهنگ سخن های دقیق من طغرل
نه طور صراح است نه گفتار همیز است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş