شمارهٔ ۶۶
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
خاکساری بس که ما را شهپر بال رساست
گرد ما را از ضعیفی خانه بر دوش هواست
سایه از افتادگی خورشید دارد در بغل
دستگاه مفلسی را اعتبار کیمیاست
تا توانی کار اندر مزرع دل تخم اشک
دانه این کشت را ز ابر کرم نشو و نماست
هرکجا باشد همان لیلی بود منظور او
در دل مجنون مگر آیینه گیتی نماست
دوش پای ما مگر از مرکز غم شد برون
هرچه می آید به ما امروز از پرگار ماست
تا به عرض جلوه آمد عکس رخسار گلش
جوهر آیینه زیر شبنم موج حیاست
قطره ای ظاهر نشد از جوشش شوق دلم
آب این سرچشمه را از موج زنجیری به پاست
می کنم کوه دلم را از غمش چون کوهکن
لیک چون من کی کسی در عشق او صبرآزماست
عالمی محوند چون آیینه در راه غمش
دیده عشاق را سرمشق حیرت نقش پاست
حاصل عشقت که ابرویش گواهی می دهد
چون کمان خمیازه ات آغوش این قد دوتاست
شد یقینم طغرل از درس محبت این سخن
رهبر عاشق سوی معشوق نقش بوریاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş