شمارهٔ ۷۸
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
عقیق از حسرت لعل تو خون است
هلال از شرم ابرویت نگون است
به حالم رحم کن ای شوخ ظالم
که از هجر تو احوالم زبون است
چو من از یک نگه صد کشته داری
می میخانه چشمت فسون است
دلم بردی و دلداری نکردی
انیسم محنت و یارم جنون است
به یاد حسرت میم دهانت
قد عشاق از غم همچو نون است
بیا ای جان که جان مستمندت
به استقبال تو از تن برون است
الا ای شوخ بی پروای ظالم
نمی پرسی که احوال تو چون است
گل روی تو را تا دید طغرل
دلش چون غنچه دایم غرق خون است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş