شمارهٔ ۲۹۱ - عبدالاقدر
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
عارضت خورشید اوج دلبری
صورتت رشک بتان آزری
برهمن بیند اگر زلف تو را
کافرم گر نگذرد از کافری
در شب زلفت دلم ره گم کند
صبح رخسارت نماید رهبری
افتد آشوبی به صحرای ختن
گر دهی بر باد زلف عنبری
لمعه روی تو را بیند اگر
مه نشیند در مقام اختری
از فلک آید به سودای رخت
بر زمین خورشید و ماه و مشتری
قاف تا قاف جهان نام تو رفت
کس نآرد بر زبان نام پری
در چمن سرو ار ببیند قامتت
سر فرود آرد برای چاکری
راه و رفتار و روش گم می کند
از خرام و ناز تو کبک دری
سفلگان طغرل به شعر آغشته اند
ننگ می آید مرا از شاعری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş