شمارهٔ ۹۱ - کشتی امید
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
بیا ای ساقی شیرین شمایل
به جامی می غمم بزدای از دل
بده جامی از آن راح رحیقم
که از خاطر کند اندوه زایل
مرا باشد تنی لاغرتر از مو
چه سازد باغمی چون کوه بازل
ز بس بار غمم بر دل نشسته
بجنبد ناقه ام در زیر محمل
غم یارم چنان از پا فکنده است
که نتوانم برون آمد ز منزل
به صد حسرت سفر کرد از برم یار
تحمل از فراقش هست مشکل
به امیدی که آید از سفر باز
دو گوشم هست بر صوت جلاجل
دریغا کشتی امید ترکی
به گرداب غمش بنشست در گل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş