شمارهٔ ۹۱
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آید
عالمی را هوس رفته ز سر باز آید
گفتمش عاقبت از مهر تو باز آرم دل
زیر لب خنده زنان گفت اگر باز آید
گل بدینگونه که از شرم تو بگریخت ز باغ
شوخ چشمی بود ار سال دگر باز آید
آخر ای جان که هوس میکندت آن سر کو
باش تا از دل آواره خبر باز آید
یار بگذشت و مرا دیده چو نرگس بر راه
بامیدی که از این راهگذر باز آید
گر از این سوی وزد باد عنایت ناگاه
کشتی بخت ز گرداب خطر باز آید
شاهی ار باز قدم رنجه کند بخت بلند
ناگهان شاهد مقصود ز در باز آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş