شمارهٔ ۱۲۰ - رخ افروخته
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
دوش آمد دلبرم با چهره افروخته
وز رخ افروخته جان جهانی سوخته
از کمان غمزه اش تیری مرا بر دل رسید
شصت او نازم عجب تیرافکنی آموخته
از نگاهی جامه صبر مرا او پاره کرد
من چو حربا دیده بر خورشید رویش دوخته
گفتمش جانا ز تاب عشق عالم سوز تو
صبر و تاب و جسم و جان وخانمانم سوخته
این وفاداری ز ترکی بس که با این مفلسی
یک سر موی تو را با عالمی نفروخته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş