شمارهٔ ۳۵۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از درد هجر جانا جانم به همی برآید
ای جان تو برنیایی باشد که دلبر آید
از آب دیده من تر شد زمین و گل رست
شاید کز آب دیده آن سرو در بر آید
بیمارم و ندارم درمان درد هجران
با عمر من بگویید تا زود بر سر آید
تا آفتاب چشمت در سایبان ابروست
یا آنکه خواب نرگس با سایه در خور آید
عکس خط مسلسل از آب چشم ما جوی
زیرا که سبزه تو بر چشمه خوشتر آید
ای ماه اگر گشایی یک شب ز روی برقع
خورشید را چه زهره تا صبحدم برآید
ناصر دو در گشادست دل را ز چشمه خون
باشد که همچو دولت یار از یکی درآید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş