شمارهٔ ۴۴۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
پیری آمد روشنی از چشم گریان رفت حیف
اشک حسرت از قفایش تا بدامان رفت حیف
آفتاب پیری از کهسار سختی شد بلند
شبنم باغ جوانی بود دندان رفت حیف
روشنی از دیده ما گردش ایام برد
گوهر بی قیمت ما از نگیندان رفت حیف
مرغ گفتارم ز سنگ سختی دوران پرید
عندلیب خوشنوایی از گلستان رفت حیف
من که صحرای جنون بر شوخی من تنگ بود
گریه ام نتواند اکنون تا بمژگان رفت حیف
عمر در فکر سر و دستار ضایع شد دریغ
زندگی در فکر آب و نان بپایان رفت حیف
دست فرصت واعظ از کهسار هستی گل نچید
زندگانی همچو باران بهاران رفت حیف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş