شمارهٔ ۱۱۳۵
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
جز حسن دیده دیده در روی تو کمالی
ور نه هر آن که بینی او راست زلف و خالی
چون هندوان در آذ از رشک میبرم سر
تا تو مجاور ای خال بر طرف آن جمالی
از حالت قد تو اندر سماع آید
گر صوفیی ببینی روزی به وجد و حالی
دی رفت با حکیمی حرفی ز سر موهوم
در خاطرش نگنجد جز آن دهان خیالی
بر چرخ یا هلال است یا بدر یا که خورشید
باروی و ابروان تو بدر و خور و هلالی
در کوی تو ملولم این بس عجب که هرگز
اندر بهشت نبود بر خاطری ملالی
تا کوکب مرادم کی از افق برآید
با مصحف جمالت امشب زدیم فالی
پیوند روح با روح جز جذبه ای نباشد
تدریس عشق را نیست اسباب قیل و قالی
سرو و گل و مه و خور ناچار در زوالند
ای عشق لایزالی نبود تو را زوالی
ای شمع بزم وحدت از پرتو تو روشن
آشفته را طلب کن کاو را نمانده بالی
ای دست حق بماند سر سبز و جاودانی
چون خضرش ار ببخشی از حوض خود زلالی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş