شمارهٔ ۱۱۶۳
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
در دکان گشود حلوایی
در دیگر مگس چه پیمایی
جز به سر راه عشق نتوان رفت
پای اندر طلب چه فرسایی
به نیازندا جن به کف عشاق
وقت شد تا ز ناز بازآیی
حشم لیلیش بود به درون
نیست مجنون عشق صحرایی
یک جهان دل به آن دو زلف دو تا
همه آشفته اند و سودایی
پیش آن قد معتدل در باغ
سرو را نیست لاف رعنایی
همه جا او به جلوه ما به طلب
ما و یاریم هر دو هر جایی
گر به تاراج رفت خانه چه باک
هر که را دلبریست یغمایی
در نهان با رقیب مهر مورز
تا مگر قدر خود بیفزایی
از حریف دغل نپرهیزی
تا که دامان خود بیالایی
همه مصر طالب یوسف
جز زلیخا که داشت دارایی
لاجرم بوی میدرد پرده
در نهان می اگر به پیمایی
جان آشفته سوختی از رشک
هان حذر کن ز تیغ مولایی
ز آنکه حیدر یکی و حق احد است
بستا دوست را به یکتایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş